دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا!
و هر روز...
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا...
اتاق دلم را تماشا نکرد!
دلم قفل بود...
کسی قفل قلب مرا وا نکرد!
یکی گفت: چرا این اتاق
پر از دود و آه است؟
یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است؟
یکی گفت: چرا نور اینجا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است؟
و رفتند و بعدش...
دلم ماند بی مشتری!
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟؟؟؟
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه...پشت خود بست!
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید... دیگر،
برای شما جا نداریم!
از این پس به جز او
کسی را نداریم

:: برچسبها:
عشقولانه ,
:: بازدید از این مطلب : 489
|
امتیاز مطلب : 228
|
تعداد امتیازدهندگان : 47
|
مجموع امتیاز : 47